نگاهی به طنز وهزل در مثنوی(4)
گر تو بهتر می زنی بستان بزن
در بخش پیشین سخن بر سر آن بود که مولانا به پیروی از روش تعلیمی شمس ، هزل را
مایۀ "جان جهش" رهروان و مخاطبان مثنوی کرده بود .البته گاهی این جان جهش به نوعی
"جان گزش" هم تبدیل می شد.از آن جمله معاملۀ مولانا با یکی از حاضران مجلس سرایش
مثنوی ست . وی در دفتر چهارم بنا بر مناسبتی خصال الهی حسام الدین را می ستاید :
همچنان مقصود من از مثنوی
ای ضیاء الحق! حُسام الدین توی !
مثنوی اندر فروع و در اصول
جمله آن ِ توست کردستی قبول
قصدم از الفاظ ِ آن ، راز ِ توَست
قصدم از انشایش آواز ِ توست
پیش من آوازت آواز ِ خداست
عاشق از معشوق، حاشا که جداست
ولی پس از چند بیت دیگر ضمیر نا آرام منکری را می خواند و با ابیاتی هزل آلود پاسخی
تلخ و دندانشکن می دهد. بقول انقروی :
"آداب شریف مولانا این بود که هر چه در خلال ِ مجلس با یاران و سایر دوستان و منکران
می گذشت... به نطق می آورد و به نظم می کشید...تا اعل سلوک را فایده باشد"(1)
می کنم لاحول، نه از گفت ِ خویش
بلکه از وسواس آن اندیشه کیش
کو خیالی می کند در گفت من
در دل از وسواس و انکارات ِ ظن
می کنم لاحول، یعنی چاره نیست
چون تو را در دل به ضدّم گفتنی ست
چونکه گفت ِ من گرفتت در گلو
من خمش کردم ، تو آن ِ خود بگو
می فرماید "لاحول" را [لاحول و لا قوه الا بالله (نیرو و قدرتی جز این که تحت قدرت
خدا باشد نیست )] نه در اعراض از سخن خویش بلکه در اعتراض به اندیشۀ پنهان
آن منکری می کنم که انکارش در دل دارویی برای مداوا ندارد. ای خیال اندیش من
ساکت می شوم و تو دلایل انکارت را بگو ! . وضعیت تو در برابر سخنان من و یا انکار
حسام الدین مثال صحنۀ زیر است .:
آن یکی نایّی ِ خوش،نی می زدست
ناگهان از مقعدش بادی بجست
نای را بر کون نهاد او که : "ز من
گر تو بهتر می زنی بستان بزن ! "
خواننده مثنوی شاید ابیات بالا را مخالف عرف و عادت مولانا بداند که چنان سخنان
سنگین و پرمعنی در حرمت نی سروده است .اتفاقا مولانا همین را می خواهد که
ناگاه برای تادیب کشیده ای از هزل و طنز بر چهره جان منکران حسام الدین خصوصا
و بطور کلی انکار کنندگان شان ومقام اولیاء حق خورده، بیدارشان سازد .
پایان
زیر نویس
1 انقروی ، اسماعیل ، شرح کبیر ــ ج10، ص 303 . ترجمه دکتر عصمت ستارزاده
برچسب:
نویسنده: مهتاب میرزاده