خرید بک لینک

بیداد

ای داد از این بیداد فریاد ِ خموشانه

آن کیست خمارم برد روزی دو به میخانه

مست آمد وماتم کرد بی خویش و ثباتم کرد

بربود دلم را ، برد بی ساغر و پیمانه

در بی خبری آمد پنهان چو پری آمد

هشیار نمی گردم ز آن دزدی مستانه

گفتم : "به چه آیینی ؟ سیمابی و سیمینی

تنها به خیال آیی چون جلوۀ افسانه"

گفتا : " بفشارم بر، بر سینه گذارم سر

برخیزی و باز آیی، ز این خواب ِ پریشانه "

افسون شرابی بود، خود بادۀ نابی بود

آن بوسه که بنهادم بر گردن و برشانه

گفتم که :" بر آفاقم، پروردۀ این باغم

افسرده چه بنشینم در گوشۀ ویرانه"

گفتاکه :" همینت بس ! رو، دل ندهم با کس

دور ِ تو به آخر شد، ز این مجلس شاهانه"

گفتم که :" درنگی کن ! نوشی به شرنگی کن !"

گفتا :" به کجا یابد عاشق سر و سامانه؟

گر عاشق و جانبازی، می سوزی و می سازی

سوزش بکنی پنهان، ز این بادۀ جانانه !"

***

ز آن راه ِ نهان از من، شد او به نهان از من

من ماندم و چشمانی مبهوت چو دیوانه

بینش به کجا بیند پرواز ِ نهان خیزش

هر چند نظر دوزد بر بام و در ِ خانه

محمد بینش

بهاران 95

برچسب: نویسنده: مهتاب میرزاده تاريخ: سه شنبه 20 مهر 1395 ساعت: 13:25

صفحه بندی