دیدار معنوی مثنوی در سوگِ سهراب (۸)(بخش پایانی )الفشورش بر« فرّ» کیانیچو رستم پدر باشد و من پسر نباید به گیتی یکی تاجوربه رستم دهم تخت و گرز و کلاهنشانمش بر گاهِ کاووس شاه ...سهراب را نه رستم؛ بل که قضای آسمان به سزای عملش رساند. درست همان گونه کهفردوسی از قول سهراب در لحظه مرگ به پدر یاد آوری کرد و آسمان را همانند جادوگریسالخورده و گوژپشت به تصویر و تصوّر کشید:تو زاین بیگناهی؛ که این گوژپشتمرا بر کشید و به زودی بکشت ...آن پرسشِ هستی سوز این جاست که چرا آسمانِ هستی ساز و نیک افروز،که اعمالش همواره در پناهِ ایزدی ست، دست به چنین شرّی زد و نقشهٔ شومِ افراسیابِ اهریمنی رابه پیروزی رساند؟ آیا نمی شد در زنجیرهٔ اتفاقاتِ نامیمون، گسستی می افتاد؟ مثلا مادرسهراب طیِّ دوازده سال نامه نگاری ِ پنهانی با رستم، نام فرزند را هم بروز می داد؟ آیامحال بود در نخستین نبرد ــ که پهلوانان رجز خوانده نام و نسب خود را بر زبان می رانندــ رستم و سهراب نیز یکدیگر را می شناختند؟ و یا سهراب آن زمان که از حریفِ ناشناسنامش را پرسید بازوبند خود را هم نمایان می ساخت ؟ یا آن اندیشه را که اندکی پیش ازنبرد دوم، با هومان در میان نهاده و حریفِ خود را پدر فرض کرده بود،هنگام جنگ با رستمنیز می پرسید ؛ آیا فرزندی در سمنگان دارد؟ یا ساده دلانه باید باور کرد؛فردوسیِ حماسهساز ، ضعفی در داستان پردازی داشت؟نه، حکیم طوس می خواهد به خواننده نشان دهدقضای آسمانی می تواند دیدهٔ بصیرت و خرد را نابینا گرداند، که بقول مولانا :چون قضا آید فرو پوشد بصر تا نداند عقل ما پا را ز سر چون قضا بگذشت خود را می خورد پرده بدریده گریبان می درد ...آری؛حکم مرگ سهراب از همان دم که وی را رویای تغییرشاهی کی کاووس و گردنکشیدر برابر نظام آسمانی در
برچسب:
نویسنده: مهتاب میرزاده
دیدار معنوی مثنویدر سوگ سهراب (بخش ششم)آخرین نبرد زمانی دراز گذشت وخبری از سهراب به هومان نرسید.در پی اش برآمد و دید او بی خیالدر شکارگاه گردش می کند.حال را پرسید و شنید که سهراب رستم را امان داد. از کارشبر آشفت ولی باز هم نامی از حقیقتِ تهمتن به زبان نراند و گفت :« هژبری که آورده بودی به دام رها کردی از دام و شد کار، خام نگه کن کزین بیهده کار کرد چه آرد به پیشت به دیگر نبرد .. »هومان سهراب را بر انگیخت که دوباره به نبرد رستم رفته و دشمن را آرام نگذارد و خود رابی نام ندارد. تهمتن نیز از مرگ نجات یافته روی به جویی نهاد و تن را از غبار فرو شست وبه نیایش حق پرداخت. نمی دانست آسمان چه بر سرش خواهد آورد. او پیروزی در نبرد رانه از سپهر؛ بل که از یزدان در خواست کرد*:( در پایان نوشنار به این مهم خواهیم پرداخت که فردوسی رستم را در زمرهٔ ایرانیان خداشناس معرفی می کند.)(ابیات برگزیده)چو رستم ز دستِ وی آزاد شدبه سانِ یکی تیغِ پولاد شد خرامان بشد سویِ آبِ روان چنان چون شده بازیابد روانبخورد آب و روی و سر و تن بشستبه پیشِ جهان آفرین شد نخستهمی خواست پیروزی و دستگاهنبود آگه از بخششِ هور و ماهکه چون رفت خواهد سپهر از برشبخواهد ربودن کلاه از سرش ...آری؛ گاهی آدمی نمی داند که با دعا و نیایش به درگاه حق، شوربختی برای خودمی طلبد.وزآن آبخور شد به جای نبرد پر اندیشه بودش دل و روی زرد همی تاخت سهراب چون پیلِ مستکمندی به بازو کمانی به دست چنین گفت ک:« ای رسته از چنگ شیر !جدا مانده از زخمِ شیرِ دلیر !»به کشتی گرفتن نهادند سرگرفتند هر دو دوالِ کمرهر آنگه که خشم آوَرَد بختِ شومکُنَد سنگِ خارا به کردارِ موم ... * سرافراز سهرابِ با زورِ دست تو گفتی سپهرِ بلندش ببست غمی* بود رستم؛ بیازید چنگ گرفت آن بر و
برچسب:
نویسنده: مهتاب میرزاده
دیدار معنوی مثنویدر سوگ سهراب (بخش هفتم)بازی آسمانحکیم طوس با این ابیات حکایت را به پایان می رساند تا تراژدی دیگری ــ غمنامهٔ بنیان کنِ سیاوش را ــ آغاز کند:(ابیات برگزیده )نه ایدر* همی ماند خواهی دراز بسیجیده باش و درنگی مساز !به تو داد یک روز نوبت* پدر*سزد گر تو را نوبت آید به سر چنین است و رازش نیامد پدید نیابی به خیره نیابی کلید درِ بسته را کس نداند گشادبدین رنج عمرِ تو گردد به باد...*ایدَر؛ اینجا ــ* نوبت؛ هنگام ِ انجامِ کاری و یا فرا رسیدن ِ چیزی. در این ابیات؛ وقتِ زندگی یا مرگ ــ* پدر؛ منظور سپهر ست. در باورِ ایرانیان و اکثر مردم باستان، «سپهر» بر زمینتاثیر نهاده، موجودات را و از آن جمله انسان را می آفریند. زمین، موجودی زنانه است کهمستقیما توسط پدر یا سپهر بارور می گردد و بقولی :آسمان مرد و زمین زن در خِرَدآنچه آن انداخت این می پرورد ..۳/۴۴۰۴ (مثنوی)و اما دربخش اساطیریِ شاهنامه که مربوط به دوران شاهان پیشدادی و کیانی ست، یعنیدوران پیش از آمدن زرتشت در زمان پادشاهی گشتاسب، اشاره روشنی به دینِ مردم ایرانباستان نشده است، اما از گفتگوی شخصیت ها درمیان حکایات می توان دریافت که باور به«یزدان» بعنوان خالقِ هستی و پاسدارِ خیر و نیز تقابل او با اهریمن مورد پذیرش همگان بود.درکنار آن پرستش عناصر طبیعت و اعتقاد به قدرتی آسمانی و تقدیم قربانی برای دفع بلا درآیین مغان نیز رواج داشت.یه هر حال از نظر فردوسی راز سرنوشتی که بدست آسمان برایانسان نوشته شده است،ناگشودنی ست. بنا بر این نباید برگردش سپهرخرده گرفت که چرا روزی نوبت زندگانی می دهد و روزی می ستاند. « داد»، هم به معنای اجرای عدالت و هم بهمفهومِ آنچه بدون خواست و ارادهٔ کسی به او دهند، معنی می شود. فردوسی به معنی اجرایعدالتِ «دا
برچسب:
نویسنده: مهتاب میرزاده
برچسب:
نویسنده: مهتاب میرزاده
دیدار معنوی مثنویدر سوگِ سهراب (بخش پنجم)(نخستین نبرد)(برگزیده ابیات )یکی تنگ میدان فرو ساختند به کوتاه نیزه، همی بافتند*به شمشیرِ هندی بر آویختند همی زآهن آتش فرو ریختند گرفتند زآن پس عمودِ* گرانغمی* گشت بازوی کُند آوران*تن از خَوی* پر آب و همه کام خاکزبان گشته از تشنگی چاک چاکیک از یکدگر ایستادند دورپُر از درد باب و پُر از رنج پور ...*نیزه بافتن؛ نیزه پیچاندن،« عبارت از آنست که نیزه بازان پیش از ارادهٔ جنگ، نیزه بازیکنند و دست و پا را گرم سازند.» (از آنندراج) به نقل از لغتنامه دهخدا) ــ *عمود؛ گرزغمی گشتن؛ سست شدن، خسته شدن ـ* کُندآور؛ گُندآور، دانا و پهلوان ـ*خَوی؛عرق. آنگاه فردوسی با غم و درد، از کار جهان و بازی تقدیر می نالد: جهانا !* شگفتی ز کردارِ توست هم از تو شکسته؛ هم از تو دُرُست ازین دو ؛ یکی را نجنبید مهرخرد* دور بُد، مهر ننمود چهر همی بچّه را باز داند ستورچه ماهی به دریا، چه در دشت گورنداند همی مردم* از رنج و آزیکی دشمنی را ز فرزند باز ...* جهان؛ گیتی، مجموعهٔ زمین و آسمانها و اختران. درحکمت باستانی، چنین می اندیشیدندکه خداوند، سرشت و سرنوشت موجودات زمینی ــ از جمله آدمی ــ را به جهان و گردشافلاک و دورِ زمانه واگذار کرده است. بنا بر این اگر حکمی ظالمانه بر کسی برود، مسئولِآن خداوند نیست بلکه « گردون» است. پس اعتراض را بر«جهان» می کردند تا نزد جهانداربه کفرگویی متهم نگردند . در ابیات بالا نیز فردوسی «جهان» را مقصِّر این بدبختی می داند. می فرماید حیواناتِ بی عقل هم از روی غریزه فرزند خود را به جا می آورند؛ آخرآدمی چه آفریده ای ست که بر شعور و عقل خود می بالد؛ ولی وقتی حرص بر وی غلبه کند؛ بصیرتاو کور می گردد. سهرابِ جوان را سودای نام آوری و رستم پیر را ترسِ از دست
برچسب:
نویسنده: مهتاب میرزاده
برچسب:
نویسنده: مهتاب میرزاده
دیدار معنوی مثنویدر سوگ سهراب ( بخش سوم )(لشکر آرایی دو سپاه و دیدار نهانیِ لشکرِ سهراب)در جنگ های باستانی رسم بر این بوده که پیش از نبردهای سرنوشت ساز، سپاهیان هردو طرف سوری به پا کرده و شراب می نوشیدند تا هم ترس مرگِ محتوم در رزمگاه رااز دل بزدایند و هم با فراهم آوردن فضایی پر نشاط؛ افکار منفی و به اصطلاح امروزی هاانرژی های منفی را دور بریزند. در این رویارویی هم چنین کردند و رستم از مستی و بیخبری سپاهیان توران استفاده کرده نیم شب؛ پنهانی به دیدار دشمن شتافت. حال موقعیّتجنگی چنین است که دژسپید در اشغال سپاهیان سمنگان و توران ست و سهراب درونِشاقامت دارد و لشکر ایرانیان برای باز ستاندن آن در فاصله ای دورتر قرار دارد :تهمتن یکی جامهٔ ترکوار بپوشیدو آمد دوان تا حصاربیامد چو نزدیکیِ دژ رسیدخروشیدنِ نوشِ ترکان شنیدبران دژ درون رفت مردِ دلیر چنان چون سوی آهوان نرّه شیرچو سهراب را دید بر تختِ بزمنشسته به یک دستِ او ژنده رزمتو گفتی همه تخت؛ سهراب بودبه سانِ یکی سرو شاداب بود همی دید رستم مر او را ز دور نشست و نگه کرد مردانِ سور ...ژنده رزم برای کاری مجلس بزم را ترک کرده در تاریکی شب شبحی بلند بالا در لباس ترکان دید. برایش عجیب نمود. نهیب زد که خود را نشان دهد . رستم با ضربه ای وی را از پای در آورده به لشکر ایران باز گشت. خبر کشته شدن ژنده رزم به سهراب رسید .بر آشفت و سپاه را گفت به خونخواهی او بر لشکر ایرانیان می تازیم. رستم نیز آنچه راکه پیش آمده بود به کی کاووس گزارش داده در بارهٔ سهراب می گوید :که هرگز ز ترکان چنین کس نخاست به کردار سروست بالاش راست به تو ران و ایران نماند به کستو گویی که سام ِ سوار ست و بس با وجود این نشانی اندیشهٔ پدر و فرزندی بر دلش نگذشت(در جست و جوی نشان پدر)
برچسب:
نویسنده: مهتاب میرزاده
دیدار معنوی مثنوی در سوگِ سهراب (بخش نخست)چنین است کردار ِ چرخِ بلندبه دستی کلاه و به دیگرکمندچو شادان نشیند کسی با کلاهبه خَمِّ کمندش رباید ز گاه .... هنوز پس از گذشت بیش از ده قرن ازخلق تراژدی رستم و سهراب توسط حکیم طوسشنیدن و خواندن آن برای اندیشه های متفکر جذّاب ست و جای سؤال و گلایه از برترینپهلوان ِ حماسهٔ ملّیِ ایرانیان درون دل های نازک، فراوان. که بقول شاعر:یکی داستان ست پر آبِ چشمدلِ نازک از رستم آید به خشم... هنر فردوسی در تسخیر دلِ خوانندگانِ این حکایت چنان جادو گرانه است که بسیاری ازیادمی برند با اندیشه و خیالِ راوی داستان سر و کار دارند. آنان واقعا از آن پهلوانی که برای ننگ و نام خویش ترفندی ناجوانمردانه بکار می برد دلگیر می شوند. بعضی از مفسران نیزپنهانکاری رستم در افشای نام خویش نزد سهراب را برای حفظ مام وطن از گزند دشمنلازم دانسته اند. فردوسی نیز با ایجاد فضایی هنرمندانه راه انواع تاویلات را باز نهاده است.غمنامهٔ رستم و سهراب از زوایای متفاوتی قابل بررسی و تعمّق ست. ما دراین نوشتار ازجنبهٔ بازیِ تقدیرنگاهی گذرا بر حوادث آن می اندازیم؛ از آن روی که در اندیشهٔ حکیمِ طوستنها خواست ِ خداوند مسیر زندگی افراد را رقم می زند. همانطور که زندگی؛ بدون خواستِفرد او را به دنیا می آورد؛ مرگ نیز در وقتی معلوم سراغش را می گیرد. (برگزیدهٔ ابیات):اگر مرگ دادست؛ بیداد چیست؟ز داد این همه بانگ و فریاد چیست؟دمِ مرگ؛ چون آتشِ هولناک ندارد ز برنا و فرتوت باک جوانی و پیری به نزدیکِ مرگیکی دان چو اندر بدن نیست برگدل از نور ایمان گر آگنده ایتو را خامشی به که تو بنده ای ..کنون رزمِ سهراب رانم نخستاز آن کین که او با پدر چون بجست ...فردوسی با این ابیات از همان آغازِ حکایت خبر از جوانمرگی
برچسب:
نویسنده: مهتاب میرزاده
دیدار معنوی مثنویدر سوگِ سهراب(بخش دوم)تسخیر دژ سپیدهومان و بارمان همراه با لشکر خویش به سهراب پیوسته؛ هدایای افراسیاب را همراه با نامه ای به وی دادند. سهرابِ نو جوان که چیزی از آن فریب نمی دانست همه را پذیرفت:یکی نامه با لابه و دل پسند نبشته به نزدیکِ آن ارجمندکه گر تخت ایران به چنگ آوریزمانه بر آساید از داوری از این مرز تا آن بسی راه نیست سمنگان* و ایران و توران یکی ست *سمنگان شهری مرزی در بخش شرقی ایران بود واقع در تخارستان که در بخش جنوبی بازابلستان همسایه بود.منوچهر پادشاه پیشدادی، حکومت زابلستان وبخش جنوبی آن سیستانرا به نَریمان داده بود.بنابراین افراسیاب سهراب را برانگیخت تا ایران و توران را فتح کند.(۱) «دژ سپید» واقع در مرز این دوکشور نگهبانی بنام «هَجیر» داشت که به محض دیدن سپاهیانتوران به دشت شتافت و حریف طلبید. سهراب در نخستین نبرد تن به تن وی را شکست داد.هجیر امان خواست.سهراب زنده نهادش و به بند کشید. گردآفرید دختر گژدهم به مصاف آمد:(ابیات برگزیده)چو سهراب شیراوژن او را بدیدبخندید و لب را به دندان گزیدبه سهراب بر؛ تیرباران گرفتچپ و راست جنگِ سواران گرفتسپهبد عنان اژدها را سپردبه خشم از جهان روشنایی ببردچو آمد خروشان به تنگ اندرشبجنبید و برداشت خود از سرشبدانست سهراب کو دخترستسر و موی او از درِ افسر ستز فتراک بگشاند پیچان کمندبینداخت و آمد میانش به بندبدو گفت ک :« ز من رهایی مجویچرا جنگجویی تو ای ماهروی ؟ »سهراب دست به فتراک برده و کمند را برگشاد و گردآفرید را در بندکشید. گردآفرید برایرهایی نیرنگی زنانه بکار برد و گفت: « ببین چگونه سپاهیان از دو سو ما را تماشا می کنند.اگر گزندی برسانی همه بر تو خواهند خندید که پیروزی بردختری چه پهلوانی باشد؟ سهرابدست از وی باز داشت
برچسب:
نویسنده: مهتاب میرزاده
دیدار معنوی مثنوی تقدیرِ سهراب (بخش نخست)چنین است کردار ِ چرخِ بلندبه دستی کلاه و به دیگرکمندچو شادان نشیند کسی با کلاهبه خَمِّ کمندش رباید ز گاه .... هنوز پس از گذشت بیش از ده قرن ازخلق تراژدی رستم و سهراب توسط حکیم طوسشنیدن و خواندن آن برای اندیشه های متفکر جذّاب ست و جای سؤال و گلایه از برترینپهلوان ِ حماسهٔ ملّیِ ایرانیان درون دل های نازک، فراوان. که بقول شاعر:یکی داستان ست پر آبِ چشمدلِ نازک از رستم آید به خشم... هنر فردوسی در تسخیر دلِ خوانندگانِ این حکایت چنان جادو گرانه است که بسیاری ازیادمی برند با اندیشه و خیالِ راوی داستان سر و کار دارند. آنان واقعا از آن پهلوانی که برای ننگ و نام خویش ترفندی ناجوانمردانه بکار می برد دلگیر می شوند. بعضی از مفسران نیزپنهانکاری رستم در افشای نام خویش نزد سهراب را برای حفظ مام وطن از گزند دشمنلازم دانسته اند. فردوسی نیز با ایجاد فضایی هنرمندانه راه انواع تاویلات را باز نهاده است.غمنامهٔ رستم و سهراب از زوایای متفاوتی قابل بررسی و تعمّق ست. ما دراین نوشتار ازجنبهٔ بازیِ تقدیرنگاهی گذرا بر حوادث آن می اندازیم؛ از آن روی که در اندیشهٔ حکیمِ طوستنها خواست ِ خداوند مسیر زندگی افراد را رقم می زند. همانطور که زندگی؛ بدون خواستِفرد او را به دنیا می آورد؛ مرگ نیز در وقتی معلوم سراغش را می گیرد. (برگزیدهٔ ابیات):اگر مرگ دادست؛ بیداد چیست؟ز داد این همه بانگ و فریاد چیست؟دمِ مرگ؛ چون آتشِ هولناک ندارد ز برنا و فرتوت باک جوانی و پیری به نزدیکِ مرگیکی دان چو اندر بدن نیست برگدل از نور ایمان گر آگنده ایتو را خامشی به که تو بنده ای ..کنون رزمِ سهراب رانم نخستاز آن کین که او با پدر چون بجست ...فردوسی با این ابیات از همان آغازِ حکایت خبر از جوانمرگی س
برچسب:
نویسنده: مهتاب میرزاده
دیدار'>دیدار معنوی مثنوی'>مثنویدیدار مثنوی در دژ هوش ربا(۶۰)حکایت قاضی و زن جوحی (ح)در بخش های پیشین که حکایت قاضی و زن جوحی بود،سخن به اینجا رسید که آن قاضی به خیال خام ِ کام گرفتن از زوجهٔ جوحی به خلوت او در آمد. ناگهان مرد سر رسید و قاضی تنها راه فرار را رفتن به صندوقی دید که گوشهٔ اتاق قرار داشت. جوحی آن صندوق را با کولبری به بازار فرستاد تا بفروشد. قاضی از درون صندوق حمّال را ندا داد تا صندوق را سربسته به نایبش برساند. پس از آن مولانا رو به درگاه خدا، می خواهد تا راهنمایانی برای نشان دادنراه نجات به زندانیانِ صندوقِ جسم و شهواتِ دنیای مادی بفرستد. اینک ادامهٔ حکایت:( از بیت ۴۵۰۸ به بعد)آن که هرگز روزِ نیکو خود ندید او در این اِدبار* کی خواهد طپید؟* (۶۰)یا به طفلی در اسیری اوفتاد یا خود از اوّل ز مادر، بنده زاد (۶۱)ذوق*ِ آزادی ندیده جانِ او هست صندوقِ صوَر، میدانِ او (۶۲)دایماً محبوس عقلش در صُوَر از قفص اندر قفص دارد گذر (۶۳) مَنفَذش* نَه از قفص سویِ عُلا در قفص ها می رود از جا، به جا (۶۴) در نُبی* اِن اِستَطَعتُم فَانفُذُوا این سخن با جنّ و اِنس آمد ز هُو* (۶۵)گفت منفَذ نیست از گردونتان جز به سلطان و به وحیِ آسمان (۶۶)تفسیر اجمالی ابیات*ادبار؛ بدبختی ــ *طپیدن؛ تپیدن؛ از بیم بر خود لرزیدن. ـ*ذوق؛ چشیدن، مزه .مَنفَذ؛ سوراخ و روزن ـ*قفس؛ معرّب قفس،اصل آن یونانی ست. صندوقچه وجعبه. در این ابیات منظور مولانا از قفص همان صندوق ست. ــ* نُبی؛ قرآن ــ* هُو؛ مخفّفِ هُوَ ، در تصوف اشاره به ذات حق دارد .(تفسر اجمالی ابیات )کسی که هرگز با عوالمِ الهی در رابطه نبوده است، از این بدبختی اظهار ملالت نکرده وبر خود نمی لرزد. وی مانند کسانی که از خردسالی به بردگی گرفته شده اند؛ و یا اصلا ازمادر،بندهٔ خا
برچسب:
نویسنده: مهتاب میرزاده
دیدار معنوی مثنوینمکسار معانی(نگاه مولانا به تناسخ)(بخش چهارم)بخش های پیشین سخن بر سر آن بود که مولانا اعتقادی به تناسخِ مصطلح ندارد؛ اما ابیاتیدرآثارش آمده است و یا منسوب به اوست که بنا بر تاویلاتی می تواند اندیشهٔ تناسخ را نشان دهد.از آن جمله غزل شماره ۶۳۹ دیوان شمس؛ که با مشابهاتی در غزل شماره ۶۵۰ نیز آمده است؛که با تصحیحِ استاد همایی و توضیحی از استاد شفیعی کدکنی می آید: (۷)آن سرخ قبایی که چو مه پار بر آمدامسال در این خرقهٔ زنگار بر آمد (۱)آن ترک که آن سال به یغماش بدیدی آن ست که امسال عرب وار بر آمد (۲)آن یار همان ست اگر جامه دگر شد آن جامه بَدَر* کرد و دگر بار بر آمد (۳)آن باده همان ست اگر شیشه بَدَل شد بنگر که چه خوش بر سرِ خمّار بر آمد (۴)یک قطره از آن بحر جدا شد که جدا نیستکآدم ز تکِ صلصلِ فخّار* بر آمد (۵)رومی پنهان (بنهان)* گشت چو دورانِ حبَش دیدامروز در این لشکرِ جرّار بر آمد (۶)گر شمس فرو شد به غروب او نه فنا شد از برجِ دگر آن مهِ اسرار بر آمد (۷)گفتار رها کن بنگر آینهٔ عین*کآن شبهه و اِشکال ز گفتار بر آمد (۸)شمس الحق تبریز رسیده ست؛ مگوییدکز چرخِ صفا آن مَهِ اسرار بر آمد* (۹)*جامه بَدَر کردن؛ جامه عوض کردن.( تصحیح کدکنی) در بعضی نسخه ها جامه بدل کردنآورده اند.در آن صورت آوردن دوبارهء «بدل» در بیت بعدی با بلاغت شعری ناسازگار ست.*صلصلِ فخّار؛ که اشاره دارد به آیهٔ ۱۵ سورهٔ الرّحمان: «خَلَقَ الْإِنْسانَ مِنْ صَلْصالٍ كَالْفَخَّارِ»( انسان را از گل خشکیده ای همچون سفال آفرید ). * پنهان را بهتر است «بِنَهان» خواند تا وزنشعر گوشنواز تر باشد. مولانا در ابیات دیگری هم بنهان را آورده است؛ مثلا در غزل ۱۶۳۷:بِنَهان از همه خلقان چه خوش آیین باغی ست ...*همین بیت پنجم در برگز
برچسب:
نویسنده: مهتاب میرزاده
دیدار معنوی مثنوینمکسارِ معانیتجدّد امثال(بخش آخر)تفسیر سوم به موضوعِ عرفانی ـ فلسفیِ « تجدّدِ امثال» باز می گردد.امثال، جمع مِثل بهمعنی همانند و یکسان و نظیر یکدیگرست. شارحان و مفسران مثنوی با توجه به مفهوم ومدلول آیات ۱۵ سوره ق و ۶۱ سوره واقعه عبارت «نجدّد امثال» یا «تبدّل امثال» را برایشرح و بیان مقصود مولانا برگزیده اند:أَفَعَيِينَا بِالْخَلْقِ الْأَوَّلِ ۚ بَلْ هُمْ فِي لَبْسٍ مِنْ خَلْقٍ جَدِيدٍ(آیا از آفرینش نخستین عاجز شده بودیم؟ نه؛ بلکه آنان (مخالفان) از خلق تازه در شکّند.)عَلَىٰ أَنْ نُبَدِّلَ أَمْثَالَكُمْ وَنُنْشِئَكُمْ فِي مَا لَا تَعْلَمُونَ{ما مرگ را بر شما مقدّر ساختیم و ناتوان از آن نیستیم که} ( امثال شما را به جاى شما قرار دهيم و شما را [به صورت] آنچه نمىدانيد پديدار گردانيم.) «ترجمه فولاد وند»منظور از «تبدّل امثال» آن ست که خداوند نیروی حیات را لحظه به لحظه درموجود زندهروان می سازد.از آنجا که میان این لحظاتِ زندگی، اتصال و پیوستگی ست،تصوّرِ انسان آنرا بدون قطع و شکست ادراک می کند. چنانکه در دفتر نخست آمده ست:هر نفَس نو می شود دنیا و ما بی خبر از نو شدن، اندر بقا عمر، همچون جوی؛ نَونَو می رسدمُستَمِرّی می نماید در جسد پس تو را هر لحظه مرگ و رَجعتی ست مصطفی فرمود دنیا ساعتی ست ...این ابیات ناظرست بر عقیدهٔ اشاعره که جهان را متشکل از اصلی واحد می دیدند؛ و این که اعراض و صفات، هر لحظه در تغییر و دگرگونی بسر می برند. اما منظورمولانا فراتر ازاعتقاد اشاعره و شامل تغییر و تبدیل دائم در تمامی اجزای هستی، اعم از جواهر و اعراضست. بنا بر این:« تجدّدِ امثال در اصطلاح ِعرفا به این معنی ست که فیضِ هستی، دم به دمبر موجودات و ماهیاتِ امکانیه تجدید می شود/// خواه از جواهر
برچسب:
نویسنده: مهتاب میرزاده
دیدار معنوی مثنوینمکسارِ* معانی(نگاه مولوی به تناسخ)(بخش دوم)در مثنوی، مولانا موضوع «رجعت» را بطور غیر مستقیم و در جریان نقل حکایات آوردهاست. مثلا در دفتر ششم ضمن بازگویی داستان آن فقیرِ روزی طلب که از خداوند بدونزحمتِ کار و کسب روزی می طلبید، از طبیعتِ جهانِ مادی سخن می گوید که بر اساسِکشمکشِ پدیده های متضاد برقرارست.تنها مرگ ست که موجودات را از پویایی انداخته،در خود محو می کند. مولانا غالبا برای قابل لمس ساختن مفاهیم مجردی که خود به کشف و شهود دریافته است، از تمثیل استفاده می کند.در اینجا نیز مثالی از نمکزار می آورد:خاک را بین؛ خلقِ رنگارنگ را می کند یکرنگ* اندر گورها این نمکسارِ جسومِ ظاهر ست خود نمکسارِ معانی دیگر ست آن نمکسارِ معانی، معنوی ستاز ازل، آن تا ابد اندر نوی ست... ۶/۱۸۵۹نمکسار به معنای معدن نمک یا شوره زار است. مولانا از دونوع متفاوت نمکزار یکی مادی واین جهانی دیگر معنوی و غیبی سخن می گوید. خاکِ گورگویی شوره زاری ست که آدمیان رااز هر نژاد و جنسیت و صفاتی که باشند به یک رنگ در آورده و در خویش محو می سازد.اما نمکزار معانی چنین صفتی ندارد و تا ابد در حال نو شدن و تازگی و زایش است. در مرگِبدن، همگی یکسان می شوند.صوَرِ ظاهر بر اثر مرگ، به خاک مبدّل می گردند: ولی جان هادر نمکزار معانی باقی مانده و بنا به خواست خداوند زندگی را ادامه می دهند.اما از چه راه؟پیش تر در دفتر نخست از رابطه میان صورت و معنی سخن به میان آمده بود:صورت از بی صورتی آمد برونباز شد؛ که انّا اِلَیهِ راجِعون ۱/۱۱۴۱{ واژهٔ «صورت» در آثار مولانا هم به ماهیتِ اجسام اشاره دارد و هم به فرم و شکل آنها.درمواردی هم صورت در برابر معنی به مفهوم ظاهر ِچیزی در برابر باطن و ذاتِ آن ست.} جهانِ صورتها، ظاهری و نا
برچسب:
نویسنده: مهتاب میرزاده
دیدار'>دیدار معنوی مثنوی'>مثنویدیدار مثنوی در دژ هوش ربا (۵۹)(حکایت قاضی و زن جوحی) زدر ابیات آینده مولانا بی اعتباری عشق مجازی را گوشزد می کند.غالبا در متون کهن پارسی،مؤلف با آوردنِ صیغهٔ ماضی افعال، تاکید بر روا بودنشان در همهٔ زمانها دارد. بیت ۴۴۹۶:عاشقی کو در غمِ معشوق رفتگرچه بیرون ست، در صندوق رفت ۴۸عمر در صندوق برد از اندُهانجز که صندوقی نبیند از جهان ۴۹آن سری که نیست فوقِ آسماناز هوس، او را در آن صندوق دان ۵۰چون ز صندوقِ بدن بیرون روداو ز گوری سوی گوری می شود ۵۱این سخن پایان ندارد؛ قاضی اشگفت: « ای حمّال و ای صندوق کش! ۵۲از من آگه کن درونِ محکمهنایبم را زودتر، با این همه ۵۳تا خَرَد این را به زَر زاین بی خِردهمچنین بسته به خانهٔ ما بَرد» ۵۴(تفسیر اجمالی ابیات)ابیات ۴۸ تا ۵۱: ذهن مولانا از موضوعِ در صندوق رفتنِ قاضی متوجه صندوقِ درون یا زندانضمیرِ آدمی می شود.عاشقی که به درد عشق معشوقی گرفتار گردد، اگر چه محبوسِ هیچصندوقی نیست، اما در واقع امر، زندانیِ غم واندوه خویش است و دنیا را در حدِّ همان قفستنگ می بیند.صاحبِ سَری که از شدت شهوات بر فراز آسمانها نرفته است، همواره زندانیِ محصور درون صندوق است.وقتی هم که عمرش به پایان برسد، از صندوقِ تن به صندوقِ گورمنتقل می گردد.{ کسی که به معنویات اهمیت ندهد چه در زمان جوانی و عشق ورزیدن و چه در اوقات دیگر زندگانی،که درگیر دلمشغولی های فانی ست؛ تا پایان عمر زندانی قفس های اوهام خویش باقی خواهد ماند. باز محبوس درقفس، از میانِ میله ها دنیای بیرون را دیده میلبه رهایی از زندان دارد. اما محبوسِ صندوق، خبر از وجود عوالمی برتر از آن را ندارد.}و اما به نظر می رسد مولانا در سرودن بیت ۵۰ ـ در نسخهٔ نیکلسون شماره ۴۴۹۸ ـ :آن سری که نیست فوقِ آسمان از هوس،
برچسب:
نویسنده: مهتاب میرزاده